✿ ✿ ✿پــــــــــــــــــــــــرنیا جان (◕‿◕✿)هدیه ای از طرف خدا ✿ ✿ ✿

بوی بهشت میشنوم از صدای تو نازک تر از گل است گل گونه های تو
ای درطنین نبض تو،آهنگ قلب من ای بوی هر چه گل،نفس آشنای تو
می نویسم از تو برای تو عاشقانه تا بدانی قشنگ ترین بهانه ی زندگیم تو هستی پرنیای من تو که در بیست وپنجمین روز از زمستان نود،قدم به این دنیا گذاشتی تا همه ی زمستان های عمر مامان وبابا رو بهاری کنی امید که هزاران بهار بیافرینی عاشقتم نفس من

چند عكس ديگر در ده روز بعد از تولد
نيما جان در ده روز بعد از تولد ...
نویسنده :
✽مامان پرنسس پرنیا(✿◠‿◠) ✽
19:16
هشت ماه قبل از تولد داداش جون
وباز هم عكساي پرنيا جون قبل از تولد داداش جونش شمال رفتن مامان و بابا و پرنيا قبل از تولد داداش جون وقتي كه داداش جون يك ماهش بود بامامان جون و آقا جون و دايي حبيب و دايي محسن ...
نویسنده :
✽مامان پرنسس پرنیا(✿◠‿◠) ✽
19:12
اسم گذاري نيما جان
مراسم اسم گذاري نيما جون اينجا هم جيگراي من ...
نویسنده :
✽مامان پرنسس پرنیا(✿◠‿◠) ✽
16:22
[center][img:photos/file_32590.jpg][/center]
مراسم گل غلطان اقا نيما ...
نویسنده :
✽مامان پرنسس پرنیا(✿◠‿◠) ✽
16:18
نيما و پرنيا
چندتا عكس از بعد تولد نيما و آقا جون ...
نویسنده :
✽مامان پرنسس پرنیا(✿◠‿◠) ✽
13:14
قبل از تولد
اينم چند تا عكس از گل دختر و پسملي لباسهايي كه قبل از تولد داداش جون براش خريديم لباسي كه مامان جون از قشم آورد لباسي كه مادر جون از كربلا آورد لباسي كه مامان جون فاطمه از مشهد آورد اينم مامان برات خريد ...
نویسنده :
✽مامان پرنسس پرنیا(✿◠‿◠) ✽
13:08
تولدت مبارك پسر نازم
داداش جون به خونه مياد پرنيا جون حسابي ذوق مي كنه و بوسش مي كنه و فقط مي خواد بغلش باشه و رو پاهاش گلي كه بابايي خريد گلي كه مادر جون آورد ...
نویسنده :
✽مامان پرنسس پرنیا(✿◠‿◠) ✽
19:49
بالاخره داداش جون به دنيا اومد هوووووورررررااااا
امروز رفتيم دكتر كه زمان به دنيا اومدن رو بهمون بگه كه گفتش شايد امشب به دنيا بياد وقتي برگشتيم ساعت حدود هفت عصر بود وقتي اومديم با پرنيا كوچولو رفتيم حمام و مامان دلش يه كوچولو درد مي كرد وقتي اومديم بيرون يكم آب گوشت درست كردم و بابايي اومد خونه ساعت حدود ده بود ديگه خلاصه حسابي دل مامان درد گرفت و تصميم گرفتيم بريم بيمارستان خانواده و پرنيا كوچولو رو گذاشتيم خونه مادر جون خيلي نا راحت بودم دلم مي خواست دنبالم ببرمت جيگرم ولي نشد بعدش رفتيم دنبال مامان جون و رفتيم بيمارستان ساعت دو داداش جون به دنيا اومد داداش جون چند روز توي دستگاه بود و بعدش مرخص شد اينم عكست از روز قبل كه رفتيم دكتر زمان به دنيا اومدن داداشي دخ...
نویسنده :
✽مامان پرنسس پرنیا(✿◠‿◠) ✽
19:45












